ادامه روز برفی
نیکا جونی مامان، شب خوابیدیم صبح که بلند شدیم دیدیم به لطف خداجون همین جوری داره برف میاد به قدری که زمین سفید پوش شده بود، روی درختا پر از برف بود، بابایی از سر کار اومد، تورو صدا کرد و بردت لب پنجره ،تو باورت نمیشد آخه از وقتی که بزرگتر شده بودی همچین برفی تا به حال ندیده بودی ، همون موقع رفتیم بیرون با محدثه جون و عمه و عمو و محمد حسین کلی برف بازی کردیم، بابایی هم یه آدم برفی بزرگ و خوشگل براتون درست کرد و شما کلی ذوق کردید

بعدازظهر هم بابایی هم آش دوغ خوشمزه درست کرد وسط برفا خوردیم، خیلی مزه داد.اونروز برای ما یک روز به یاد موندنی شد.
دختر عزیزم من همیشه از خوشحالی تو خوشحالم و خداروشکر میکنم که تو و تموم بچه هارو خوشحال کرد







دختر عزیزم من همیشه از خوشحالی تو خوشحالم و خداروشکر میکنم که تو و تموم بچه هارو خوشحال کرد





مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


ادامه روز برفی
